با نفربری که اگه درست بگم پی ام پی بود در منطقه عملیاتی ابتدای جاده ای که منتهی میشد به کله گاوی پیاده شدیم.
اصغر فرمانده دسته مون بود.
اصغر حسن زاده.
همون مردی که هرچی اصرارش کردن که شما و خانوادتون دینتونو ادا کردین در پاسخ گفت جلو فاطمه زهرا (س) چه پاسخی بدم.
شروع کردیم در حاشیه خاکریز حرکت رو به جلو،انواع و اقسام گلوله و خمپاره بود که منطقه رو در مینوردید.
آنقدر شدت گلوله بالا بود که به ناچار از هم جدا شدیم.
بصورت بدو رو،سینه خیز تا نزدیک خاکریزی که گفته میشد اینجا انتهای خطه رسیدیم.
از این نقطه یه فاصله کوتاهی بود که با سرعت باید خودتو میرسوندی پیش بچه ها (خاکریز کوتاه کله گاوی).
بصورت تک نفره و با فاصله و با سرعت باید این مسیر رو طی میکردیم.
چه صحنه ای بود جیپ تویوتایی که توسط شیربچه ای بنام آقا جعفر پسند زیر باران گلوله آب و مهمات رسوند.
کوله آرپیجی، اسلحه کلاش برا یه کم سن و سالی مثل ما سنگینی میکرد.
بهر سختی بود با یه خیز سریع خودمو رسوندم پیش بچه ها.
اولین صحنه ای که روبرو شدم با پیکر پاک شهید هادی زارع بود که چفیه رو صورت مبارکش کشیده بودند.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد یه مانع باعث شد زمین بخورم و دست چپم از دو ناحیه شکست.
یکی از دوستان که خاطرم نمیاد کی بود خدا خیرش بده یه تخته کوچیک به دستم بست و با چفیه آتل بندیش کرد و گفتش اگه میتونی برگرد عقب.
برگشتن به عقب از مسیر پیشروی سخت تر و جانسوزتر بود.
در راه برگشت با جمعی از دوستان در کنار خاکریز پناه گرفته بودیم یکیشونو یادمه آقای انصاری بود اهل ممسنی.
یه گلوله توپ یا خمپاره ای به نزدیکیمون اصابت کرد.
یک لحظه حس کردم تمام شدم.
جایی رو نمی دیدم.
سری تکان دادم وای هر یک از بچه ها ترکش خورده و موج گرفته از بینی و گوشاشون خون میزد بیرون.
سهم منم ریز ترکشهایی شد ، ولی کاری نبود.
یه صحنه ای رو که آقای حوران فرمودن یادمه از روبرو شاهدش بودم شهادت شهید فیروز زاده به یکی از دوستاشون که زخمی شده بود بلند میگفت کریم ، کریم خودت بکش تو سینه خاکریز.
نمیدونم کریم نجات پیدا کرد یا نه.
در همین حین ترکش به کوله آرپیجیشون خورد و به فیض عظیم شهادت نائل آمدند.
داشتم برمیگشتم که آقای قنبری رو دیدم که مثل شیر در یکی از سنگرها نشسته بود و راهنمایی میداد فقط با اشاره دست بهم گفت برو سریع برو انگار که دقیقا میدونستن چه اتفاقی میخواد بیفته.
یکی یکی بچا رو راهنمایی میکردن.
به تویوتا لندکروز رسیدم که پر از مجروح و شهید بود چن تا از دوستان رو دیدم فک کنم آقا محمد(امید) صحرایی،امراله امیدی یا قاسم دوانی بودن با اینکه جا اصلا نبود ولی به خاطر وضعیتم به هر سختی بود جام دادن که اگه همتشون نبود قطعا مونده بودم.
به بیمارستان صحرایی و سپس اهواز و بیمارستان کامکار قم منتقل شدیم.
آنجا گفتن هر که بخواد میتونه بره شهرستان خودش درمان بشه که ما همین کار و کردیم و اومدیم کازرون .
مرحوم مادرم که شش ماهیست به رحمت خدا رفته گفت خدا دعامو گرفت.
پرسیدم مگه از خدا چی خواستی مادر؟
محلمان(قلعه سیدکازرون) سیده ای داشتیم بنام بی بی پریجان منصور زاده خدا رحمتشون کنه، خیلی مورد احترام مردم بوده و هنوزم هست ، اعتقاد خاصی به جد بزرگوارشان دارند.
مادرم گفت از خدا خواستم و به جد بی بی قسمش دادم که نه شهید بشی و نه اسیر،زخمی بشی برگردی و همان شد که موندیم با بار گناه و وامانده از قافله و شرمنده دوستان شهیدمون.
خوشا به حال شهدا که گوی سبقت رو ربودند و بدا به حال ما جاماندگان
دوستان شهیدمان در عملیات بیت المقدس هفت شهید اصغر حسن زاده، شهیداسدالله توانا،شهید جعفری،…و همرزمان عزیزم:حاج حسین پیروان، عبدالرحمن دهقان،صمد مهرتاش ،سید حسین حسینی،محمد صحرایی،آقا مهدی خسروی،امراله امیدی،قاسم دوانی، امید عبداللهی،آسید محمد تقی دیده ور …
حسن زارع قلعه سیدی
بامداد بیست و سوم خرداد ۱۴۰۰سالگرد عملیات مقدس بیت المقدس هفت